تبلیغات
قلـــــم ها - کمکهای هموطنان ایرانی از سراسر دنیا / فریبا: محبت را باور کردم!
قلـــــم ها
خبر روز كنجكاوی تنهایی قلم دست به قلم
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Only God
مطالب اخیر
نویسندگان
کمکهای هموطنان ایرانی از سراسر دنیا / فریبا: محبت را باور کردم!
خرم آباد - خبرگزاری مهر: با فریبا قرار گذاشته بودم که برای روز تولدش محبت بیاورم؛ دیروز تولد فریبا پر بود از پیام های تبریک و کمکهای هموطنان ایرانی از سراسر دنیا؛ از انگلیس و آلمان گرفته تا همین نزدیکی های خودمان تهران و اراک و خرم آباد تا فریبا باورش شود که هنوز هم محبت وجود دارد.

به گزارش خبرنگار مهر ، گزارش فریبا دختر جوان مبتلا به "ام اس" را که در خانه سالمندان زندگی می کند با دلی شکسته و بغضی در گلو روی خروجی خبرگزاری مهر قرار دادیم که در کمتر از چند ساعت چندین هزار نفر از گزارش بازدید کردند تا اولین تلفن برای کمک به فریبا در کمتر از نیم ساعت بعد از انتشار گزارش به دفتر خبرگزاری مهر زده شود؛ هم وطنی که می‌خواست یکی از آرزوهای فریبا را تحقق بخشد.

تلفن هایی برای تحقق آرزوهای کوچک یک دختر جوان

با گذشت هر دقیقه و هر ساعت از انتشار گزارش تعداد ایمیل ها و تلفن هایی که از خارج و داخل کشور برای کمک به فریبا زده می شد دلمان را شادتر و باورمان را قوت می بخشید؛ شاید هنوز دلهایی باشد که در جای جای دنیا برای غم یک دختر جوان می گیرد و بغض هایی که در گلو می میرد تا باران ببارد.

همه کسانی که تماس می گرفتند دوست داشتند کمک شان در روز تولد فریبا به او برسد؛ خیلی ها برای فریبا کامپیوتر می خواستند بفرستند؛ خانمی زنگ زده بود که استطاعت مالی چندانی نداشت ولی اصرار داشت که به فریبا کمک کند و می گفت که می داند "ام اس"یعنی چه.

.

حضور معاون استاندار در خانه سالمندان

مسئولان سرای سالمندان صدیق خرم آباد به خاطر محدودیت های مالی توان گرفتن دو جشن در یک هفته را نداشتند برای همین تولد فریبا را با جشنی که به مناسبت میلاد امام زمان برگزار کرده بودند یکی کردند تا در حاشیه جشن یگانه منجی با دادن کادوهای تولد فریبا دلش را شاد کنند.

تبریک تولد فریبا از جای جای دنیا / معاون استاندار تنها مسئولی که آمد!

بعد از انتشار گزارش خبرگزاری مهر رغبت همه برای گرفتن جشن تولد فریبا در روز 29 تیرماه بیشتر شد. همه ایرانیها برای گرفتن یک جشن تولد کوچک مشارکت کردند، کامپیوتری که به موقع به دست فریبا رسید، تلفن ها و ایمیلهایی که به فریبا زده شد و خلاصه همه چیز آماده بود برای گرفتن یک جشن تولد دیگر.

ساعت 5  عصر روز چهارشنبه قرارمان را برای برگزاری جشن تولد فریبا مدار کردیم. منتظر بودیم ببینیم که در میان مسئولان چه کسی چراغ اول را روشن می کند که به مانند همیشه پای ثابت اینگونه مراسم  خیریه حسن شریعت نژاد سرپرست معاونت سیاسی امنیتی استانداری لرستان و فرماندار مرکز لرستان بود.

کم کم مهمانان همه آمدند، مسئولان بهزیستی، خبرنگاران رسانه های گروهی، برخی از خیرین و خلاصه مراسم هر چند کوچک و خودمانی بود ولی گرم بود و صمیمی. قرار بود استاندار لرستان هم بیاید ولی به خاطر مشغله کاری حضور در این مراسم خیریه را از دست داد.

بغض فریبا باران می شود...

به هر حال حضور معاون استاندار از میان مسئولان خود مرهمی بود برای قلب فریبا که می گفت ما "پرت شده روزگاریم"!حسن شریعت نژاد در اولین دقایق حضور در سرای سالمندان صدیق به اتاق فریبا رفت تا با دختری که فکر می کرد فراموش شده روزگار است دیدار کند؛ معاون استاندار هدیه تولد فریبا را می دهد و اشک در چشمان فریبا حلقه می زند!

کامپیوتر اهدایی به فریبا که مهندس کامپیوتر است

توان ایستادن را ندارد، روی تخت می نشیند و اشک هایش را پاک می کند؛ احساسش را آنقدر صادقانه و بی پیرایه می گوید که همه را تحت تاثیر قرار می دهد. فریبا خوشحال است نه تنها به خاطر اینکه امروز همه برای تولدش آمده اند؛ برای اینکه تولدش بهانه ای شده تا همه دور هم جمع شوند! این احساس پاک دختری جوان است که بی مهری زمانه هم هنوز نتوانسته قلبش را تیره و کدر کند.

وجودتان نعمت است...

مسئولان سرای سالمندان فرصت را غنیمت می شمارند و معاون استاندار را برای بازدید از دیگر بخش های آسایشگاه می برند و ما با فریبا که هنوز اشک در چشمانش می درخشد تنها می شویم. در پاسخ به حضورمان می گوید: "وجودتان نعمت است و برکت."ساده و عامیانه حرف می زند  ولی صمیمی و از روی خلوص.

می پرسم که هنوز هم معتقد است که فراموش شده روزگار است؟ می گوید: نه، ولی کاش محبتی را که این روزها همه ایرانیها در حق من داشتند خانواده خودم و خواهرهایم می داشتند.

کنار کامپیوترش می ایستد تا  عکس بگیریم. فریبا اینجا هم دست از شوخی بر نمی دارد و از عکاس مهر می پرسد "حالا توی کادر دوربین تو خودم مهم هستم یا کامپیوترم!؟" و ما جواب می دهیم که البته خودت! و بعد همگی با هم می خندیم.

پست های نصفه و نیمه امروزی به درد آدم نمی خورد!

فریبا را به اتاقی که برای تولدش تزئین شده است می بریم؛ اهالی خانه سالمندان هم جمع شده اند؛ کیک تولد فریبا را روی میز می گذاریم تا بازدید معاون استاندار هم تمام شود و برای آغاز جشن بیاید. حسن شریعت نژاد که بومی لرستان است در این فرصت با همه پدران پیر خانه سالمندان با زبان لری به گفتگو می نشیند. با یادآوری نام و شغل پدرش به برخی از آنها آشنایی می دهد، یکی از پیرمردها که 87 سال سن دارد معاون استاندار را می شناسد و همین بهانه می شود برای گفتن از خاطره های دور.

شریعت نژاد می گوید که از روی عمد خودش را به نام پدرش معرفی می کند؛ معتقد است که پست های نصفه و نیمه امروزی به درد آدم نمی خورد و آنچه انسان را هدایت می کند همان دعای خیر پدر و مادر است.

تقدیر معاون استاندار از گزارش مهر

گفتگوی معاون استاندار با اهالی خانه سالمندان تمام می شود تا برای جشن تولد فریبا دور هم جمع شویم. شریعت نژاد از گزارش خبرگزاری مهر می گوید و از خبرنگاران این خبرگزاری به خاطر اینکه بانی خیر شده اند تشکر می کند.

جشن تولد 28 سالگی فریبا به همت خبرگزاری مهر

مسئولان سرای سالمندان صدیق هم از مشکلات می گویند و از اینکه اکثر قریب به اتفاق ساکنان این خانه کسی را ندارند که از آنها حمایت کنند. مسئول فنی خانه سالمندان می گوید که گاهی اوقات وقتی عیدها هم با بعضی از خانواده این افراد تماس گرفته می شود که برای عید دیدنی با پدران و مادرانشان بیایند طفره می روند و گوشی را می گذارند!

سرپرست معاونت سیاسی امنیتی استانداری لرستان هم در پاسخ به مطالبات مسئولان خانه سالمندان قول می دهد که در جلسات هیئت مدیره شرکت و برای رفع مشکلات با دستگاههای متولی رایزنی کند.

برخی از خواسته های 40 سالمندی که در این آسایشگاه زندگی می کنند کوچک است و حل شدنی؛ فقط همت می خواهد که خوشبختانه در نزد مردم لرستان زیاد است. خواسته ای مثل اینکه نانوایی پیدا شود و روزانه 150 عدد نان را به صورت رایگان در اختیار ساکنان این آسایشگاه بگذارد و یا اینکه کسی پیدا شود و پول شیر روزانه سالمندان را بدهد و یا...

فریبا- یک روز سرد زمستانی....

به هر روی صحبت ها که به اینجا می رسد یکی از اعضای هیئت مدیره سرای سالمندان صدیق خرم آباد از فریبا می گوید و اینکه در یک روز سرد زمستانی با ویلچر و یک ساک دم در خانه سالمندان گذاشته شده است.

خوشنود می گوید که اگر این دختر شب را بیرون می ماند از سرما از بین می رفت و انسانیت حکم می کرد که هر چند اینجا خانه سالمندان است ولی ما به او پناه بدهیم؛ و فریبا اینجا با صدایی که با بغض همراه است می گوید که اگر خانه سالمندان نبود آیا جای دیگری بود که مرا پناه دهد؟

معاون استاندار بعد از شنیدن همه حرفها و گلایه ها قول می دهد که برای حل مشکلات پیگیری کند. شریعت نژاد با یادآوری اینکه امروز یک روز استثنایی برای او بوده است می گوید که اگر روزی بازنشسته شود دوست دارد در چنین جایی خدمت کند.

مسئولان می روند و جمع ما با فریبا خودمانی می شود. فریبا می گوید کاشکی هر روز تولد من باشد تا همه اینجا جمع شوند. تشکر می کند و با تکرار چند باره جملات قدردانی اش همه ما را شرمنده می سازد.

فریبا: امسال دو بار متولد شدم!

فریبا از خبرنگاران مهر تشکر می کند و می گوید که هیچ گاه جشن تولدی به این مفصلی نداشته است. دختر جوان که امسال دو بار تولدش را جشن گرفته است با کمی تامل ادامه می دهد: امسال من دو بار متولد شدم!

گفتگوی فریبا با خبرنگاران مهر

خودش می گوید: شاید اگر این روزها این همه محبت نمی دیدم فکر نمی کردم هنوز هم محبتی وجود داشته باشد؛ از ابراز محبت های همه ایرانیها من اشک ریختم در حالی که همیشه فکر می کردم که محبت مرده است.

از فریبا می خواهیم جمله ای به همه کسانی که این روزها از جای جای دنیا پیام داده اند و یا زنگ زده اند بگوید؛ کوتاه و خالصانه می گوید: واقعا به خاطر حال امروزم ممنونشون هستم؛ امیدوارم همیشه سلامت باشن؛ بعد می خندد و می گوید که به همه شان بگویید که به من خیلی خوش گذشت؛ احساسی که در کلمات جای نمی گیرد...

فریبا بدبخته تولد داشت!

فریبا با صدای بلند می گوید: اینجا، امروز "فریبا بدبخته تولد داشت"! نمی دانیم با گفتن این جمله اش اشک بریزیم یا از احساسش بعد از سالها تنهایی شادمان شویم. سرزنشش می کنم که چرا بدبخت! آخر آدمی که این همه همراه دارد در سراسر دنیا بدبخت می شود؟! ولی چیزی نمی گوید.

بلند می شویم که خداحافظی کنیم و بیاییم، دستم را در دستش به نشانه خداحافظی می گذارم، با رمق اندکی که در انگشتانش است دستم را فشار می دهد، در نگاهش چیزی شبیه خواهش است. می گوید بازهم به من سر بزنید...این یک جمله را چند بار می گوید و بعد می بیند که با گفتن دلش آرام نمی شود از همه ما قول می گیرد که بازهم برای دیدنش به خانه سالمندان برویم.

به خودمان قول بدهیم...

از نگاه فریبا که تا دم در ورودی حرکتمان را می پاید دلم می گیرد؛ اینقدر تنهایی اینجا لانه کرده است که یک هفته شلوغی و حضور همه نمی تواند بر این لشکر غم غلبه کند؛ فریبا امروز خوشحال است ولی از تنهایی فردا و فرداها نگران است و بی تاب؛ به خودم قول می دهم فراموش نکنم اینجا فریبایی برای دیدن من چشم انتظار است و شاید باید همه مان به خودمان قول دهیم که در گوشه و کنار شهرهایمان فریباهایی هستند که بیش از هر چیزی چشم انتظار حضورمان هستند؛ چیزی که دریغ کردنش قلبمان را تاریک خواهد کرد.

یادمان نرود که به خودمان قول بدهیم که فراموش نکنیم...

............................................

گزارش: صدیقه حسینی

عکس: محسن تیزهوش





نوع مطلب :
برچسب ها :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :